★㋡★ باحالکده ★㋡★
مطالب روانشناسی (اینجا همه چیز درهمه)
بـرچـωـــب هـرزگــے بــر פֿنـבه هـاے آنـاטּ نـزטּ! که פֿـنـבه نیـز بـر آنـاטּ حرام اωــت ...! میشه تنهایی بازی کرد دلم کـــــــــــمی خدا میخواد… اصلا خدا ما زن ها را آفریده غمگینم … بـــــدان "حــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد قرآن! من شرمنده توأم اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند "چه کسی مرده است" ؟ چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است! قرآن! من شرمنده توأم اگر از تو یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می کند که تو را روی برنج نوشته، یکی ذوق می کند که تو را فرش کرده، یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته، یکی به خود می بالد که تو را در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و... آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم؟ قرآن! من شرمنده توأم اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند، آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند "احسنت" ! ... گویی مسابقه نفس است... قرآن! من شرمنده توأم اگر به یک فستیوال مبدل شده ای. حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو از آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند، حفظ کنی، تا اینچنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند... خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو ... آنانکه وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم Dr.Ali.SHariati به جرم وسوسه… آدمـــ بـایـد یـه "تـو" داشـتـه بـاشـه خدایا … میخواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان که پدر تنها قهرمان بود عشــــــــق تنها در آغــوش مادر خلاصه میشد بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود بدترین دشــمنانم خواهر و بـرادر های خودم بودند تــــنها دردم زانوهای زخــمی ام بود تـــنها چیزی که میشکست اسباب بازی هایم بـــــــود. و مـــعنای خداحافـظی تا فــــردا بـود. <حسین پناهی> تابلویی که در عکس میبینید جادهای را نشان میدهد که به یک خانه منتهی میگردد. این صحنه چه چیزی کم دارد؟ درخت : نوشته بود : پدر معتادم بخاطر این پولی که دسته تویه منو یک شب دست صاحب خونه داد ... خدایا ... چقدر میگیری شب اول قبر قبل از اینکه تو ازم سوال کنی من ازت یه چیزایی بپرسم ؟ فرزند عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی اگرهنگام غذا خوردن ، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگرصحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن به یاد بیاور ، وقتی کوچک بودی ، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم وقتی نمی خواهم به حمام بروم ، مرا سرزنش نکن وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز ، سئوالاتی می کنم با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی ، حافظه ام یاری نمی کند ، فرصت بده وعصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند ، دستانت را به من بده ... همانگونه که تو اولین قدم هایت را درکنار من برداشتی زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم ، عصبانی نشو ... روزی خود می فهمی ازاینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته وعصبانی نشو یاریم کن ، همانگونه که من یاریت کردم کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو ، این راه را به پایان برسانم فرزند دلبندم ، دوستت دارم "دکتر علی شریعتی" چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی : زن و شوهر جواني که تازه ازدواج کرده بودند و براي تبرک و گرفتن نصيحتي از شيوانا نزد او رفتند. شيوانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند و از مرد پرسيد : تو چقدر همسرت را دوست داري!؟ ... یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامهش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». زن ها واقعا خیلی موجودات عجیبی هستند قلب زنان جهان را میچرخاند!(خانمها بخونید و افتخار کنید..)!!! از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود. فرشته نزدیک شد و به زن دست زد. فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟ زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد فرشته پرسید:چه عیبی ؟ خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .زير ِ بـــــارآטּ مے ايستَم
ميگويَند مــُـــב است ايـטּ روزهـــآ
عشـــــق بازے زير ِ بارآטּ
با اشڪ هاے ابـــــر ....
בل نِمے سوزانَم بَراے ابرے ڪـﮧ اَز شِدت گِريــﮧ
بــﮧ هِقـــــ هـِــــق افتاده است
בِلَم بَراے خُـــــوבَم مے سوزَد
كه از فِشار בِلتَنگــــــے
خيلي وَقت است نَفَسَـــــم بُريده بُريده و بَند است


بـﮧ ωـــلـامتـــے בפֿتـراטּ شهـرم !!
بـﮧ ωـــلـامتـــے בפֿتـراטּ شهـرم !!



میشه تنهایی خندید
میشه تنهایی سفر کرد
ولی خدایی خیلی سخته تنهایی
تنهایی را تحمل کرد …!

کمی سکـــــــــــوت…
کمی دل بریدن میخواد…
کمی اشک…
کمی بهت…
کمی آغوش آسمانی
کمی دور شدن از این آدمها…!
کمی رسیدن به خدا…
تا حسادت کنیم
تا نازمان خریدار داشته باشد
تا قهر کردنمان را جدی نگیرند
تا گریه هایمان را بخندانند
ما زن ها آفریده شده ایم تا زن باشیم
و تو با تمامِ مردانگیت
با تمامِ غرورت
به پایِ بهانه هایمان بنشینی
ما زن ها آفریده شده ایم
تا در عینِ سادگی هایِ کودکانه امان
تکیه گاهِ خستگی هایِ شبانه ی
مردانه ات شویم
و باور کن
امن تر از آغوشِ زن
وقتی تماما تو را عاشقی می کند
وجود ندارد . ..
ما زن ها اگر زن باشیم
به معنایِ کلام
خدا هم گاهی
شانه هایمان را
برایِ خستگی هایش
نیازمند می شود


وقتی همه ی جفت ها تنهاییَم را به رخم میکشند ،
حتی جوراب هایم …
به حرمت کداممان,
نمیدانم!
من همین قدرمیدانم؛ باران صدای پای اجابت است.
خدا با همه جبروتش دارد ناز میخرد
نیاز کن…
مرا نیز دعا کن
روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده
و احســـــاس نام گرفته ٬ارزان نمی فروشمش
دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد..


یه لحظه گوش کن خدا !
جدے میگم ...
نه بچه بازیِ نه ادا و اطوار ... ( ! )
حالم اصلا خوب نیستــ ...
![]()

هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم ...
همینایی که تو سرما اگه یخ هم بزنن، دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون ...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش میگیرن تا از س...س
اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن
اینایی که همیشه میخندن
اینایی که
تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشتن ...
تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه، اذیتشون نکنین ...
تنهاشون نزارین؛ داغون میشن....



چه طعنه ها که نشنیدی حوا…!
پس از تو…
همه تا توانستند آدم شدند…!
چه صادقانه حوا بودی…
و چه ریاکارانه آدمیم!
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا به پایت آمد اگر هوایت را داشت
اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی، یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند!!
متهمت میکنند به هیزی…! به مخ زدن به اعتماد آدمها…!
سو استفاده کردن، به پیری و معرکه گیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آن وقت حال امروز تو را میفهمند بدون این که تو را به یاد بیاورند.
غریب است دوست داشتن.
و عجیبتر از آن است دوست داشته شدن…
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد…
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده.
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هرچه او دلنازکتر، ما بیرحمتر.
تقصیر از ما نیست،
تمامی قصههای عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند…


کـه هـر وقـتـــــ از هـمـه چـــ ــــے
خـسـتـه و نـا امـیـد بـود بـهـش بـگـه :
مـهـمـــ ایـنـه کـه تـو هـسـتــــ ــــے ،
بــــــــے خـیـال ِ دنـیـا .......................

تو دنــیای ما آدمــا …
یه حالتی هست به نام ” کــم آوردن ” !
تو که خــدایی و نمیتونی تجربش کنی …
خــوش به حــالت … !

….
یک درخت
یک آبگیر (برکه)
آدمها
یک تکه ابر
یک ماشین
.
در زندگی شخصی ، به بیشترین چیزی که اهمیت میدهید رشد معنوی خودتان است.
یک برکه :
در زندگی شخصی ، به بیشترین چیزی که اهمیت میدهید داشتن یک رویا است.
انسان :
در زندگی شخصی ، به بیشترین چیزی که اهمیت میدهید رابطه داشتن با افراد دیگرست.
ابر :
در زندگی شخصی ، به بیشترین چیزی که اهمیت میدهید دوستتان است.
اتومبیل :
در زندگی شخصی ، به بیشترین چیزی که اهمیت میدهید پول است. 




امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي ...
دوست و دوستدارت:خدا


پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یکدفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند.
او گفت: اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا!
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
و همسرم اینگونه جواب داد:
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ...
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با تـوست
" نــــذار برم " یعنـــــــی بــرم گــــردون سفــــت بغلـــــم کـــن ســـــرمو
بچـــــسبـــون به سینــــه ت و بگــــــو :
"خدافــــظ و زهــــر مـــار بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ مگـــــه
میـــذارم بــــری؟!! مــــــگه الکیــــــــه!!!!"
چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!! چـــــــــرا میـــــــذارن
بــــری؟!
اجازه هست ...میخواهم درس پس بدم...
میخواهم بگم چه چیزهایی یاد گرفتم...
میخوام بگم از کجا شروع شد...
اجازه هست خدا ؟!
بگذار صدایم را صاف کنم...خب
یکی از همین روزها بود...فقط خیلی پیشتر از این...
به من گفتی فرصتی به تو میدم.
گفتم : فرصت ؟! برای چی ؟
گفتی : برای زندگی ..برای دوست داشتن...
برای اینکه تنها نباشی...
راستش رو بخوای اوایل برایم سخت بود
که از تو جدا شم...اما چه میشد کرد؟
قبول کردم خیلی چیزها را قبول کردم .
قبل از اومدنم نوشته ای به من دادی...
گفتی : باید این را امضا کنی تا اجازه بدم بری !
گفتم : اگر امضا نکنم میذاری پیشت بمونم ؟
گفتی : تو که نمیخوای منو ناراحت کنی ؟!
سکوت کردم و اون نوشته را امضا کردم...
نمیدونم چی نوشته بود...
به دنیا اومدم . چه سخت بود....
وای وحشتناکترین اتفاق زندگیم شاید....
از شدت ترس نفسم بند اومده بود....
به من لبخند زدی و با تمام وجود گریه کردم...
نمیدونم از زیبایی لبخند تو بود یا از ترس خودم
که اینطور گریه کردم...اما من فقط گریه میکردم.
کم کم عادت کردم به اینجا...به دنیا ....
به زندگی....عادت قشنگی بود...
اما هنوز هم از خودم میپرسیدم ان نوشته چه بود؟؟؟
سالها گذشت...10 سال ....15 سال....2۰ سال....
بزرگ شدم و در تمام این سالها تو کنارم بودی.
خدایا تا اینجا درست بود ؟ نمره ام را چند میدی ؟
خدایا بگو چند میگیرم ؟ خب بذار ادامه اش را بگیم...
اجازه هست یک کمی اب بخورم...
صدایی صاف کنم....خب...کجا بودم ؟
اهان...حالا میخوام بگم چه چیزهایی یاد گرفتم....
یاد گرفتم که هرگز دل به دل کسی نبندم
که میگه دوستت دارم...
یاد گرفتم این جمله قشنگترین دروغ دنیاست...
گفتی : نه این دروغ نیست.همیشه همه
دروغ نمیگن 3 نمره از من کم کردی...خب قبول....
یاد گرفتم هرگز به کسی نگم دوستت دارم...
اوایل میگفتم زیاد اما کم کم دیدم این جمله حرمت دارد
نباید سر ان را برای هر کسی باز کنم...
یاد گرفتم حرمت عشق را بدانم و چوب حراج بر ان نزنم.....
یاد گرفتم عاشق نشم اگر هم شدم
تا ته خط باشم...به اینجا که رسیدم خدا خندید
و 3 نمره ای را که از من کم کرده بود به من داد....
سکوت کردم خدا گفت : خب دیگر چه چیز هایی یاد گرفته ای ؟
گفتم : خدایا یاد گرفتم دوست داشتن را...
عاشق شدن را...بخشیدن را...
دعا کردن را....خدایا همه اینها را یاد گرفتم
اما میخوام فرصتی به من بدهی تا
عشق بازی را هم یاد بگیرم....
خدا سکوت کرد...من هم سکوت کردم...
گفتم شاید خدا را ناراحت کرده باشی ؟
این چه خواسته ای بود ؟
خدا حرفهایم را شنید ...به من نگاه کرد...
در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند...
پـرسید : فرزندم پس آدمت کو ؟؟
اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم : در آغوش حـــوای دیگریـست.
خدایا تو با من بمان!!!!
که محتاج ماندن خلقت نباشم!!!
آمین!!!! 

مرد و زن عاشق
مرد جوان لبخندي زد و گفت: تا سرحد مرگ او را مي پرستم! و تا ابد هم چنين خواهم بود!
شيوانا از زن پرسيد: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داري!؟
زن شرمناک تبسمي کرد و گفت : من هم مانند او تا سرحد ...مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از اين احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
شيوانا تبسمي کرد و گفت: بدانيد که در طول زندگي زناشويي شما لحظاتي رخ مي دهند که از يکديگر تا سرحد مرگ متنفر خواهيد شد و اصلا هيچ نشانه اي از علاقه الآنتان در دل خود پيدا نخواهيد کرد.
در آن لحظات حتي حاضر نخواهيد بود که يک لحظه چهره همديگر را ببينيد.
اما در آن لحظات عجله نکنيد و بگذاريد ابرهاي ناپايدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشيد محبت بر کانون گرمتان پرتوافکني کند.
در اين ايام اصلا به فکر جدايي نيافتيد و بدانيد که "تاسرحد مرگ متنفر بودن" تاواني است که براي "تا سرحد مرگ دوست داشتن" مي پردازيد.
عشق و نفرت دو انتهاي آونگ زندگي هستند که اگر زياد به کرانه ها بچسبيد ، اين هردو احساس را در زندگي تجربه خواهيد کرد.
سعي کنيد هميشه حالت تعادل را حفظ کنيد و تا لحظه مرگ لحظه اي از هم جدا نشويد...

شش روز می گذشت ….
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی…..
را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید
چون زن ها “واقعا” حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند..
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند
چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”









