X
تبلیغات
★㋡★ باحالکده ★㋡★


★㋡★ باحالکده ★㋡★

مطالب روانشناسی (اینجا همه چیز درهمه)

 

 

بشر یک بودن است.....

                                     و   انسان یک شدن....

دکتر علی شریعتی..

         

|دوشنبه دوم خرداد 1390| 15:57|افسانه|
ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﻓﺮﻭﺷﻢ, ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﺑﻬﺎ!   ﻭﻟﯽ...

                                                                     ﺍﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺧﺮﺝ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻻﯾﻖ ﻫﺴﺘﻨﺪ..

|سه شنبه ششم اسفند 1392| 11:10|افسانه|
به هرکس که می نگرم در شکایت است ،

درحیرتم که لذت دنیا به کام کیست؟!
 
|سه شنبه ششم اسفند 1392| 10:51|افسانه|

در روزگاری زندگی میکنیم کـه:
هَرزگی “مـُـــــد” اســت !
بی آبرویــی “کلاس” اســـت !
مَســـــتی و دود “تَفـــریــح” اســـت !
رابطه با نامحرم “روشــن فکــری” اســت !
گــُـرگ بــودن رَمـــز “مُوفقیت” اســـت !
بی فرهنگی “فرهنگ” است !
پشت به ارزش ها واعتقادات کردن نشانه “رشد ونبوغ” است !

|سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392| 10:48|افسانه|
                        

فردی مسلمان یک همسایه ی به ظاهر بی اعتقاد داشت . هر روز و هر شب با صدای بلند آن همسایه را لعن ونفرین می کرد : خدایا ! جان این همسایه ی  کافر من را بگیر . مرگش را نزدیک کن ( طوری که مرد همسایه می شنید ) زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار  شد .

دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .

مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافرخدا نشناس ...!

روزی ازروز ها که خواست برود غذا را بردارد ، دید این همان همسایه ی به ظاهر کافر است که غذا برایش می آورد از آن شب به بعد ، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه ی شیطان را وسیله کردی که برای من غذا بیاورد . من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی ... !!!

     

                  با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی 

                                                                                   تا بیخبر بمیرد در درد خود پرستی !

|جمعه هفتم تیر 1392| 15:9|افسانه|

زير ِ بـــــارآטּ مے ايستَم

ميگويَند مــُـــב است ايـטּ روزهـــآ

عشـــــق بازے زير ِ بارآטּ

با اشڪ هاے ابـــــر ....

בل نِمے سوزانَم بَراے ابرے ڪـﮧ اَز شِدت گِريــﮧ

بــﮧ هِقـــــ هـِــــق افتاده است

בِلَم بَراے خُـــــوבَم مے سوزَد

كه از فِشار בِلتَنگــــــے

خيلي وَقت است نَفَسَـــــم بُريده بُريده و بَند است

                              

|چهارشنبه هجدهم بهمن 1391| 12:36|افسانه|

بـﮧ ωـــلـامتـــے בפֿتـراטּ شهـرم !!

בפֿـتـر هـا شیطنت هـاــے פֿـاص פֿوבشاטּ را בارنـב!


بـرچـωـــب هـرزگــے بــر פֿنـבه هـاے آنـاטּ نـزטּ!


بـﮧ ωـــلـامتـــے בפֿتـراטּ شهـرم !!

که פֿـنـבه نیـز بـر آنـاטּ حرام اωــت ...!

                           

|چهارشنبه هجدهم بهمن 1391| 12:32|افسانه|

میشه تنهایی بازی کرد
میشه تنهایی خندید
میشه تنهایی سفر کرد
ولی خدایی خیلی سخته تنهایی
تنهایی را تحمل کرد …!

|چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391| 19:2|افسانه|
 

دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…
کمی سکـــــــــــوت…
کمی دل بریدن میخواد…
کمی اشک…
کمی بهت…
کمی آغوش آسمانی
کمی دور شدن از این آدمها…!
کمی رسیدن به خدا…

|چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391| 19:0|افسانه|

اصلا خدا ما زن ها را آفریده
تا حسادت کنیم
تا نازمان خریدار داشته باشد
تا قهر کردنمان را جدی نگیرند
تا گریه هایمان را بخندانند
ما زن ها آفریده شده ایم تا زن باشیم
و تو با تمامِ مردانگیت
با تمامِ غرورت
به پایِ بهانه هایمان بنشینی
ما زن ها آفریده شده ایم
تا در عینِ سادگی هایِ کودکانه امان
تکیه گاهِ خستگی هایِ شبانه ی
مردانه ات شویم
و باور کن
امن تر از آغوشِ زن
وقتی تماما تو را عاشقی می کند
وجود ندارد . ..
ما زن ها اگر زن باشیم
به معنایِ کلام
خدا هم گاهی
شانه هایمان را
برایِ خستگی هایش
نیازمند می شود



|دوشنبه چهارم دی 1391| 9:6|افسانه|
-

                            
به حرمت کداممان,
نمیدانم!
من همین قدرمیدانم؛ باران صدای پای اجابت است.
خدا با همه جبروتش دارد ناز میخرد
نیاز کن…
مرا نیز دعا کن

 

|چهارشنبه یکم آذر 1391| 12:43|افسانه|
من یک دختـــر ایــرانــیــم..

بـــــدان "حــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود

تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد

روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده

و احســـــاس نام گرفته ٬ارزان نمی فروشمش

دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد..
                           

                                 onfjq1dumab8kaf6av6j.jpg

|پنجشنبه هجدهم آبان 1391| 12:38|افسانه|

یه لحظه گوش کن خدا !

جدے میگم ...

نه بچه بازیِ نه ادا و اطوار ... ( ! )

حالم اصلا خوب نیستــ ...

                              

|پنجشنبه هجدهم آبان 1391| 12:15|افسانه|
یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن ...
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم ...
همینایی که تو سرما اگه یخ هم بزنن، دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون ...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش میگیرن تا از س...س
اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن
اینایی که همیشه میخندن
اینایی که
تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشتن ...
تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه، اذیتشون نکنین ...
تنهاشون نزارین؛ داغون میشن....
|جمعه دوازدهم آبان 1391| 12:54|افسانه|

قرآن! من شرمنده توأم اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت  در کوچه مان آوازت بلند می شود

همه از هم می پرسند "چه کسی مرده است" ؟

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است!

قرآن! من شرمنده توأم اگر از تو یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام.

یکی ذوق می کند که تو را روی برنج نوشته، یکی ذوق می کند که تو را فرش کرده،

یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته،

یکی به خود می بالد که تو را در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و...

آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم؟

قرآن! من شرمنده توأم اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند،

آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند.

اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند "احسنت" ! ...

گویی مسابقه نفس است...

قرآن! من شرمنده توأم اگر به یک فستیوال مبدل شده ای.

حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو از آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟

ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند، حفظ کنی، تا اینچنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند...

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو ...

آنانکه وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند،

گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.

آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم


Dr.Ali.SHariati

|چهارشنبه دهم آبان 1391| 12:9|افسانه|

به جرم وسوسه… 
چه طعنه ها که نشنیدی حوا…!
پس از تو…
همه تا توانستند آدم شدند…!
چه صادقانه حوا بودی…
و چه ریاکارانه آدمیم!



|دوشنبه هشتم آبان 1391| 8:0|افسانه|
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا، 
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش… شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا به پایت آمد اگر هوایت را داشت
اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی، یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند!!
متهمت می‌کنند به هیزی…! به مخ زدن به اعتماد آدم‌ها…!
سو استفاده کردن، به پیری و معرکه گیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این که تو را به یاد بیاورند.
غریب است دوست داشتن.
و عجیب‌تر از آن است دوست داشته شدن…
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد…
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده.
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هرچه او دل‌نازکتر، ما بی‌رحم‌تر.
تقصیر از ما نیست،
تمامی قصه‌های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند…


|پنجشنبه چهارم آبان 1391| 14:24|افسانه|
   آدمـــ بـایـد یـه "تـو" داشـتـه بـاشـه

کـه هـر وقـتـــــ از هـمـه چـــ ــــے

خـسـتـه و نـا امـیـد بـود بـهـش بـگـه :

مـهـمـــ ایـنـه کـه تـو هـسـتــــ ــــے ،

بــــــــے خـیـال ِ دنـیـا .......................


|چهارشنبه دوازدهم مهر 1391| 21:51|افسانه|

خدایا …
تو دنــیای ما آدمــا …
یه حالتی هست به نام ” کــم آوردن ” !
تو که خــدایی و نمیتونی تجربش کنی …
خــوش به حــالت … !

 

|چهارشنبه دوازدهم مهر 1391| 21:45|افسانه|
  

میخواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان که پدر تنها قهرمان بود

عشــــــــق تنها در آغــوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود

بدترین دشــمنانم خواهر و بـرادر های خودم بودند

تــــنها دردم زانوهای زخــمی ام بود

تـــنها چیزی که میشکست اسباب بازی هایم بـــــــود.

و مـــعنای خداحافـظی تا فــــردا بـود.

<حسین پناهی>

|جمعه نهم تیر 1391| 16:1|افسانه|

http://s1.picofile.com/file/7244730107/tablo.jpg

تابلویی که در عکس می‌بینید جاده‌ای را نشان می‌دهد

که به یک خانه منتهی می‌گردد. این صحنه چه چیزی کم دارد؟

….
یک درخت
یک آبگیر (برکه)
آدمها
یک تکه ابر
یک ماشین
.

 

درخت :

در زندگی شخصی ، به بیشترین چیزی که اهمیت می‌دهید رشد معنوی خودتان است.



یک برکه :

در زندگی شخصی ، به بیشترین چیزی که اهمیت می‌دهید داشتن یک رویا است.


انسان :

در زندگی شخصی ، به بیشترین چیزی که اهمیت می‌دهید رابطه داشتن با افراد دیگرست.


ابر :


در زندگی شخصی ، به بیشترین چیزی که اهمیت می‌دهید دوستتان است.


اتومبیل :

در زندگی شخصی ، به بیشترین چیزی که اهمیت می‌دهید پول است.

|پنجشنبه یکم تیر 1391| 14:12|افسانه|
پشت یه ده هزار تومنی که داشتم میدادم واسه خرید توی سوپر رو خوندم

نوشته بود :

پدر معتادم بخاطر این پولی که دسته تویه منو یک شب

دست صاحب خونه داد ...

 

خدایا ...

چقدر میگیری شب اول قبر قبل از اینکه تو ازم سوال کنی من ازت یه چیزایی بپرسم ؟

|سه شنبه شانزدهم خرداد 1391| 13:7|افسانه|

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي ...

دوست و دوستدارت:خدا
|پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391| 12:5|افسانه|

فرزند عزیزم

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی

اگرهنگام غذا خوردن ، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم

اگرصحبت هایم تکراری و خسته کننده است

صبور باش و درکم کن

به یاد بیاور ، وقتی کوچک بودی ، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم

وقتی نمی خواهم به حمام بروم ، مرا سرزنش نکن

وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز ، سئوالاتی می کنم با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی ، حافظه ام یاری نمی کند ، فرصت بده وعصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند ، دستانت را به من بده ... همانگونه که تو اولین قدم هایت را درکنار من برداشتی

زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم ، عصبانی نشو ... روزی خود می فهمی

ازاینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته وعصبانی نشو

یاریم کن ، همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو ، این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم ، دوستت دارم

 
|پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391| 11:47|افسانه|

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                                          "دکتر علی شریعتی"

|یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390| 20:41|افسانه|
                            زشت ترین دختر کلاس


دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یکدفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند.
او گفت: اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا!

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
و همسرم اینگونه جواب داد:
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ...


شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با تـوست

|سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390| 12:32|افسانه|
                         

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :

" نــــذار برم " یعنـــــــی بــرم گــــردون سفــــت بغلـــــم کـــن ســـــرمو

بچـــــسبـــون به سینــــه ت و بگــــــو :

"خدافــــظ و زهــــر مـــار بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ مگـــــه

میـــذارم بــــری؟!! مــــــگه الکیــــــــه!!!!"

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!! چـــــــــرا میـــــــذارن

بــــری؟!

                             قٍالِبــ وشِکلَکــــ هاےِ كـــيكــــو

|یکشنبه سی ام بهمن 1390| 11:30|افسانه|


اجازه هست ...میخواهم درس پس بدم...

میخواهم بگم چه چیزهایی یاد گرفتم...

میخوام بگم از کجا شروع شد...

اجازه هست خدا ؟!

بگذار صدایم را صاف کنم...خب

یکی از همین روزها بود...فقط خیلی پیشتر از این...

به من گفتی فرصتی به تو میدم.

گفتم : فرصت ؟! برای چی ؟

گفتی : برای زندگی ..برای دوست داشتن...

برای اینکه تنها نباشی...

راستش رو بخوای اوایل برایم سخت بود

که از تو جدا شم...اما چه میشد کرد؟

قبول کردم خیلی چیزها را قبول کردم .

قبل از اومدنم نوشته ای به من دادی...

گفتی : باید این را امضا کنی تا اجازه بدم بری !

گفتم : اگر امضا نکنم میذاری پیشت بمونم ؟

گفتی : تو که نمیخوای منو ناراحت کنی ؟!

سکوت کردم و اون نوشته را امضا کردم...

نمیدونم چی نوشته بود...

به دنیا اومدم . چه سخت بود....

وای وحشتناکترین اتفاق زندگیم شاید....

از شدت ترس نفسم بند اومده بود....

به من لبخند زدی و با تمام وجود گریه کردم...

نمیدونم از زیبایی لبخند تو بود یا از ترس خودم

که اینطور گریه کردم...اما من فقط گریه میکردم.

کم کم عادت کردم به اینجا...به دنیا ....

به زندگی....عادت قشنگی بود...

اما هنوز هم از خودم میپرسیدم ان نوشته چه بود؟؟؟

سالها گذشت...10 سال ....15 سال....2۰ سال....

بزرگ شدم و در تمام این سالها تو کنارم بودی.

خدایا تا اینجا درست بود ؟ نمره ام را چند میدی ؟

خدایا بگو چند میگیرم ؟ خب بذار ادامه اش را بگیم...

اجازه هست یک کمی اب بخورم...

صدایی صاف کنم....خب...کجا بودم ؟

اهان...حالا میخوام بگم چه چیزهایی یاد گرفتم....

یاد گرفتم که هرگز دل به دل کسی نبندم

که میگه دوستت دارم...

یاد گرفتم این جمله قشنگترین دروغ دنیاست...

گفتی : نه این دروغ نیست.همیشه همه

دروغ نمیگن 3 نمره از من کم کردی...خب قبول....

یاد گرفتم هرگز به کسی نگم دوستت دارم...

اوایل میگفتم زیاد اما کم کم دیدم این جمله حرمت دارد

نباید سر ان را برای هر کسی باز کنم...

یاد گرفتم حرمت عشق را بدانم و چوب حراج بر ان نزنم.....

یاد گرفتم عاشق نشم اگر هم شدم

تا ته خط باشم...به اینجا که رسیدم خدا خندید

و 3 نمره ای را که از من کم کرده بود به من داد....

سکوت کردم خدا گفت : خب دیگر چه چیز هایی یاد گرفته ای ؟

گفتم : خدایا یاد گرفتم دوست داشتن را...

عاشق شدن را...بخشیدن را...

دعا کردن را....خدایا همه اینها را یاد گرفتم

اما میخوام فرصتی به من بدهی تا

عشق بازی را هم یاد بگیرم....

خدا سکوت کرد...من هم سکوت کردم...

گفتم شاید خدا را ناراحت کرده باشی ؟

این چه خواسته ای بود ؟

خدا حرفهایم را شنید ...به من نگاه کرد...

 

|چهارشنبه پنجم بهمن 1390| 17:16|افسانه|

در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند...

پـرسید : فرزندم پس آدمت کو ؟؟

اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم : در آغوش حـــوای دیگریـست.

خدایا تو با من بمان!!!!

که محتاج ماندن خلقت نباشم!!!
 
آمین!!!!             
                                      قٍالِبــ وشِکلَکــــ هاےِ كـــيكــــو
|چهارشنبه پنجم بهمن 1390| 15:56|افسانه|

                        قٍالِبــ و شِکلَکــــ هاےِ كـــيكــــو

مرد و زن عاشق

زن و شوهر جواني که تازه ازدواج کرده بودند و براي تبرک و گرفتن نصيحتي از شيوانا نزد او رفتند. شيوانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند و از مرد پرسيد : تو چقدر همسرت را دوست داري!؟ ...
مرد جوان لبخندي زد و گفت: تا سرحد مرگ او را مي پرستم! و تا ابد هم چنين خواهم بود!
شيوانا از زن پرسيد: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داري!؟
زن شرمناک تبسمي کرد و گفت : من هم مانند او تا سرحد ...مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از اين احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
شيوانا تبسمي کرد و گفت: بدانيد که در طول زندگي زناشويي شما لحظاتي رخ مي دهند که از يکديگر تا سرحد مرگ متنفر خواهيد شد و اصلا هيچ نشانه اي از علاقه الآنتان در دل خود پيدا نخواهيد کرد.
در آن لحظات حتي حاضر نخواهيد بود که يک لحظه چهره همديگر را ببينيد.
اما در آن لحظات عجله نکنيد و بگذاريد ابرهاي ناپايدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشيد محبت بر کانون گرمتان پرتوافکني کند.
در اين ايام اصلا به فکر جدايي نيافتيد و بدانيد که "تاسرحد مرگ متنفر بودن" تاواني است که براي "تا سرحد مرگ دوست داشتن" مي پردازيد.
عشق و نفرت دو انتهاي آونگ زندگي هستند که اگر زياد به کرانه ها بچسبيد ، اين هردو احساس را در زندگي تجربه خواهيد کرد.
سعي کنيد هميشه حالت تعادل را حفظ کنيد و تا لحظه مرگ لحظه اي از هم جدا نشويد...

 

|چهارشنبه پنجم بهمن 1390| 15:50|افسانه|